بدون عنوان
وقتی که سوار یک هواپیمای مسافربری باشی و خلبان اعلام کنه که موتورها از کار افتاده واز ارتفاع سی هزار پایی در حال سقوط هستیم، میتونی مثل بچه ها پایین و بالا بپری و گریه کنی، میتونی دودستی صندلی رو بچسبی و بی صبرانه منتظر یک معجزه باشی، و یا اینکه میتونی خیلی راحت، چشماتو ببندی و باور کنی که قوانین فیزیک و جاذبه با کسی شوخی نداره، سقوط قطعیه و تو چند دقیقه فرصت داری که با خودت خلوت کنی. و این افکار وقتی عمیق تر میشن که بدونی توطئه ای در کار بوده تا این اتفاق، زاییده بشه.
هر روز در انتظار این اتفاق بودیم، خودش هم همین را میخواست که زودتر برود. تا غروب یکشنبه دوم آذرماه، وقتی که من در ترافیک پارک وی بودم، علی کردان در گذشت.
بازهم به بی بی سی فارسی، که همراه با اعلام خبر، یک دقیقه ای تصاویر و سوابق ایشان را نشان داد. بیست و سی خودمان که فقط به تیتر خبر بسنده کرد و گذشت.
به احترامی که برای ایشان قائل هستم، همان شب به منزلشان رفتم. مرتضی سیاهپوش ایستاده بود، در حالیکه نای ایستادن نداشت. چند نفری هم آمده بودند. طبقه اول که از آن بعنوان حسینیه امام صادق (ع) استفاده می شود، بعنوان محل نشستن افراد در نظر گرفته شده بود. همه با چهره های گرفته، با بغضی در گلو، برای کسی که سی سال مسئولیت داشت و به شکل ناجوانمردانه ای حذف شده بود. تفاوت در اینجا بود که هیچکس چشمداشتی در اینجا نداشت، فقط عرض ارادت قلبی بود و بس. در آن سالن کوچک، خیلی ها رویشان نمی شد که بیایند و هر کسی که می آمد به همان چیزی فکر می کرد که بقیه فکر می کردند. رحیمی، معاون اول رییس جمهور و چندتا از وزرا هم آمده بودند. کامران دانشجو که زمان کوتاهی معاون کردان بود در وزارت کشور. کسی که بخاطر اینکه تنها کسی بود که در روز استیضاح با کردان به مجلس آمد، نزدیک بود بعنوان وزیر رای نیاورد. آقا محمدی هم آمده بود و خیلی های دیگر که در رده های وزیر یا معاون وزیر بودند. آن شب خیلی دل شکسته بودیم. بصورت اتفاقی همانجایی نشستم که همیشه او در مجالسی که میزبان بود، می ایستاد. چقدر زود مراسم تشییع و هفت در بایکوت کامل خبری و بصورت باشکوهی برگزار شد. در مراسم تشییع و مجلس بزرگداشتی که در مسجد ارک برگزار شد، خیلی ها آمدند، کسانی که شاید می توانستند نوشداری قبل از مرگ سهراب باشند. خیلی درس ها می شد گرفت. الهام، مهدوی کنی، ضرغامی، باهنر، ابوترابی نائب رییس مجلس، خیلی از نماینده های مجلس، غفوری فرد، زاهدی وزیر اسبق علوم، پرویز داوودی، نوذری وزیر سابق نفت، میرکاظمی وزیر فعلی نفت، پورمحمدی وزیر اسبق کشور، نجار وزیر کشور، اژه ای وزیر اسبق اطلاعات و دادستان کل کشور، مصلحی وزیر اطلاعات، جهرمی وزیر سابق کار و مدیرعامل فعلی بانک صادرات، شیخ الاسلام وزیر فعلی کار، متکی وزیر امور خارجه، علی آبادی، همه معاونان رییس جمهور، اسفندیار رحیم مشاعی، هاشمی ثمره، کامران دانشجو وزیر علوم، بهبهانی وزیر راه، حسینی وزیر ارشاد، حاج بابابی وزیر آموزش و پرورش، کلهر، محصولی وزیر رفاه، علی اکبری رییس اسبق سازمان ملی جوانان، بذرپاش رییس فعلی سازمان ملی جوانان، عباس جدیدی و خیلی های دیگر، حتی آقای احمدی نژاد.
اگر کردان واقعا همانی بود که رسانه ها نوشتند، پس چرا همه در مراسم او شرکت کردند؟ تقلب واقعی در ایجاد یک فضای منفی در افکار عمومی بر علیه علی کردان بود، نه مدرکی که بعنوان دکترای افتخاری، به دست او داده بودند تا در بزنگاه، از آن بهره ببرند. مسائلی که کردان لب بر آن فروبست و آرام آرام آب شد، بلاخره روزی برهمگان عیان خواهد شد.
پ ن : این پست واقعا سیاسی نیست و کاملاً اخلاقی نوشته شده است.
حق با سکوت بود.
هوالشافی
دیگه تحمل این خیلی سخته. قصه مردی که یکساله آب شد. فکر نمی کردم آرزویت به این زودی برآورده شود.
هجوم سنگین رسانه ها و افکار عمومی، بر سرت آوار شد. بچه حزب الهی هایی که هنوز بلد نیستند دماغشان را بالا بکشند طومار ها نوشتند و لطیفه ها ساختند. اکثریت قاطع هم دنبال بیرق دجاله ا ی براه افتادند. بعضی ها هم بدشان نمی آمد که تو سپر بلای بقیه باشی. خیلی ها هم کینه ای دیرینه از تو به دل داشتند. خیلی ها نفهمیده و ندانسته، به صورت تقلبی مساله خندیدند و تو له شدی. مچاله شدی و ارادت من به تو به نهایت خود رسید.
دوستان می گویند فقط برایت دعا کنیم، اما نیک میدانم که این خود آرزوی تو بود.
مگر چند ماه پیش، از پدرم که عازم سفر حج بود، التماس دعای شهادت نداشتی؟ و چه زود این دعا در حال استجاب است...
خیلی ها با دلشکستگی از این خاک و دیار رفتند. میدانم که راضی به گفتن برخی مسایل نیستی، چون خودت بهتر از همه می توانستی بگویی و نگفتی. ولی من به اندازه تو صبور نیستم، طاقت من اندازه تو نیست.
همیشه چهره خندانت در ذهنم خواهد ماند.
امیدوارم معجزه ای رخ دهد و پلاکت ها دوباره ساخته شوند. امیدوارم برخیزی و مثل هر سال، تدارک مراسم دهه اول صفر را در خانه ات مهیا کنی. امیدوارم . . .
لایه های مدیریت
سخت ترین لایه مدیریتی، مدیریت میانی با تعهدات اجرایی هست. حمالی به تمام معنا. از یک طرف با یکسری کارشناس مدعی و تحصیل کرده و ناآشنا به قوانین سروکار داری و از یکطرف با یک لایه مدیران ارشد که فقط بلدن کار رو بهت ارجاع بدن و ازت گزارش بخوان.
مدیریت میانی با رویکرد پژوهشی حالت مناسب تریه.
ارتقاء به لایه های بالاتر مدیریتی هم میتونه هم فرصت باشه و هم تهدید. ولی شکی نیست که کار اجرایی کمتر و چاپلوسی بیشتری رو طلب میکنه.
بقول هموطنان آذری، اما ولی! اگه بخوای مرد میدون باشی، باید اعتقاد داشته باشی که مدیر ارشد یعنی مسئولیت، یعنی تحول در سازمانی که هستی، یعنی غیرت و ذکاوت برای جذب منابع، نه چاپلوسی و اعاده منابع، یعنی ایستادگی، یعنی یک استراتژی ذهنی، نقشه راه، روابط قوی، خانواده ای همراه، و یک سرمایه اندک برای زمانی که " آقایان نخواستند ات" بتوانی از عهده مخارج خانواده ات برآیی.
اما اگر با آبرویت بازی کنند، چیزی آنرا جبران نخواهد کرد.
زندگی
چه لذتی داره ریکاوری های آخر هفته، به شرطی که به دلت نگاه کنی و با عقلت برنامه ریزی کنی. چون اگه فقط با عقلت کار کنی، وارد بازی هایی می شی که برات طراحی شده، و نه میتونی که طراح بازی خودت باشی.
دراینکه خوشبختی با پول رابطه مستقیم داره، هنوز خیلی مرددم. وقتی که سال اول دانشگاه بودم، مثلا یک ساعت مچی داشتم که هنوز رنگش و مدلش یادمه! و حتی جاکلیدی ای که اون موقع ها خیلی مد بود. با هم خونه ای هام، گاهی دوکیلومتر رو پیاده می رفتیم از دانشگاه تا خونه. با پول معقولی که توی جیبمون بود، احساس امنیت می کردیم و چه اعتماد به نفسی در برخورد با جنس مخالف!
شب امتحان فیزیک یک که تا صبح نخوابیدیم، پشت سرهم مساله حل کردیم، و وقتی هفت صبح برای امتحان از خونه بیرون زدیم، هوا بارونی بود و آب تا مچ پا بالا اومده بود. شالاپ و شولوپ، مثل سه تفنگ دار، من وحامد و مسعود رفتیم دانشگاه. یک عالمه از آب پاشی تاکسی ها خیس شدیم تا بلاخره یک پیکان فکستنی سوارمون کرد. در سرجلسه، از شدت خستگی توانایی خوندن صورت مساله رو هم نداشتم، هرجوری بود امتحان دادیم و برگشتیم، یادم نیست، حتما ظهر هوا آفتابی شد. با کفش و جوراب کاملا خیس برگشتیم خونه. البته حامد و مسعود با نمره پنج افتادند و من با یازده پاس کردم.
یادمه که اجاره خونه دربست در شهرستان مبلغ زیادی نبود. اما اصلا به این فکر نمی کردیم که شاید روزی باید در تهران خونه بخریم!
الان که فکر می کنم، می بینم هیچ چیز نداشتیم و چقدر خوشبخت بودیم. اما حالا، میشه توی اون شهر یک خونه بزرگ خرید، میشه ماشین درست و حسابی سوار شد، اما حسی که اون موقع بود، به هیچ وجه قابل تکرار نیست.
الان دیگه اهمیتی نداره مثلا زانتیا سوار میشی، هیچوقت تا مچ پا در آب گرفتگی خیابون های شهرستان فرو نمی ری، هیچوقت با هیچ حسابی بانکی احساس امنیت نمی کنی.
دیگه بازی رئال مادرید و بایرن مونیخ، اون لذت همیشگی رو برات نداره، دیگه نمی تونی غذایی رو بدون نوشابه قورت بدی، دیگه سالاد فصل دموده شده و سینما، ارزون ترین و کسل کننده ترین تفریح ممکنه که میتونی داشته باشی.
دیگه ترانه ای رو زمزمه نمی کنی برای اینکه شاید لازم بشه برای کسی بخونی.
پنجره های خاکستری، خیابون خیس و جزوه معادلات دیفرانسیل زیربغل، بدنبال دستگاه فتوکپی. فردا ده صبح امتحان داری و بردن ماشین حساب هم اشکالی نداره. به شرطی که حافظه نداشته باشه.
و زندگی همه اش همین بود.
قلم
مدیری که عاقل تر است از قلمش بیشتر استفاده می کند تا زبانش.
جواب کوبنده
یک اخلاق خیلی بد، اظهار نظر در مورد چیزی است که اصلا به آدم مربوط نیست، و نتیجه آن غافل شدن از چیزهایی است که برای آدم خیلی مهم است.
در حوزه سیاست این مساله به شدت اپیدمی شده و چه ضربه هایی که به منافع ملی ما نمی خورد و البته در زندگی خصوصی و روز مره نیز کم و بیش رسوخ نموده است.
مثلا یک نماینده مجلس که وظیفه اش مشخص و معین است یکدفعه یه چیزی می گوید که می مانی در عجب! که چقدر این انسان نکته بین و ریز بین، زکاوتمند است که این نکته ریز را دیده و اهمیت داده، و چقدر خرفت، که از مسایل کلان غافل شده است.
دکتر شریعتی وقتی از سوربون به ایران بازگشت، در کتابی که نامش را به یاد ندارم نوشت: من در عجبم از ایرانیانی که مدتی در فرنگ زندگی میکنند و بعداز بازگشت به ایران، زبان فرنگی را بهتر از فارسی سخن می گویند و در گفتار به زبان مادری، مشکل پیدا می کنند، در عجبم از حافظه قوی آنها در فرا گرفتن زبان فرنگ در مدت کوتاه، و از حافظه ضعیف آنها در فراموشی زبان مادری در همین مدت کوتاه.
در پاسخ چنین افرادی که به بهانه های واهی تریبون های ارزشمند را به دست می گیرند و در مورد مسایلی که هیچ ربطی به آنها ندارد اظهار نظر می کنند باید با قاطعیت گفت:
به تو چه؟!!
جلوتر از حریف
همیشه باید یک حرکت جلوتر را بخوانی و آماده باشی. تا حالا شده که در یک بازی نفس گیر مخصوصا که سرشلم هم خونده باشی، و برگ آخر رو وقتی رو کنی که هیچکس انتظارشو نداره...
سالها پیش، در یک جلسه تودیع و معارفه. مردی که آرام آرام پشت تریبون رفت و آخرین سخنرانی خود را انجام داد. با نام خدا آغاز کرد و از وصیت علی گفت به حسن و حسین، که بخاطر کینه من، مشکلاتی در آینده گریبانگیر شما خواهد شد. در هیاهو و غوغای مراسم، دسته گل ها و شیرینی ها، سخنان او فراموش شد. در پایان مراسم صمیمانه به او تبریک گفتم و در آغوشش گرفتم. احساس کردم اورا خیلی بیشتر از قبل دوست دارم. و من ماندم و خودم.
همیشه به حس درونی اعتقاد داشتم. دور از چشم همه کارهایم را سروسامان دادم و آماده رفتن شدم. دو ماه طول کشید. روزی که نامه استعفایم را تقدیم کردم، فهمیدم که یک حرکت از حریف جلوتر بودم. حکمی که در دستانشان باد کرد.
و حالا باز هم تکرار تاریخ. البته این بار زلزله چنان سنگین است که محاسبات همه را بهم خواهد زد.

